«رزیتا» در ترکیه! قسمت ششم
اشرف علیخانی (ستاره)

 

آنروز صبح سر میز صبحانه،  گونش و اورهان داشتند روزنامه های مختلف را نگاه می کردند. روی صفحه ی اول بیشتر روزنامه های صبح ترکیه، عکسی از عسل بود با این جملات از او: «زندگی با من سنگدل بود، من هم با خیلی ها  سنگدلی کردم؛ زندگی به من رحم نکرد، من هم به خیلی ها رحم نکردم؛ زندگی، مرا بازیچه کرد، من هم خیلی ها را بازیچه کردم؛ من فرزند یک اعدامی ام! ثمره ی فقر و فلاکت فرهنگی و اقتصادی کشورم هستم»!

گونش درحالیکه سرش را تکان می داد، به شوهرش گفت: «دیروز جلسه ی دادگاه بخاطر فضای عاطفی خاصی که پیش آمد، متوقف ماند... حالا خوشبختانه برای فردا دستمان خالی نیست. اورهان! امیدوارم فردا با مطرح کردن ِ «چپ دست بودن ِ عسل»، بتوانیم به بخش مهمی از ابهام و تاریکی ِ این پرونده  نور بتابانیم و خود ِ «عسل»نیز حقیقت را بگوید»!

اورهان پس از بلعیدن تکه ای نان و کره و مربا، گفت: «من هم امیدوارم».

گونش همچنان که به صفحه ی اول یکی از روزنامه ها خیره شده بود، گفت: «یک پرونده ی ظاهراً ساده اما بسیار پیچیده! انگیزه ی عسل برای مخفی نگه داشتن ِ راز قاتل ِ اصلی، خود پرونده ای جداگانه خواهدبود»!

اورهان سوال کرد: «آیا از تصمیمات کاردار سفارت ایران در خصوص پرونده ی این خانم، مطلع هستی یا نه»؟

گونش پاسخ داد: «آنها روند بازپرسی و دادگاه را بررسی می کنند و فقط جریان پرونده  و محتوای آنرا زیر نظر گرفته اند؛ اما بزودی بایستی برای اقدامات بعدی، از آنها خواست که بطور جدی وارد پرونده شوند. درواقع، یافتن ِ ساسان جزو وظایف ِ آنها و دولت ایران است»... گونش مکثی کرد.. بعد پرسید:«اورهان! نظرت در مورد نامه ی پزشک قانونی چیست؟ ساعت دقیق مرگ جلال که پزشک قانونی در نامه اش قید کرده، با ساعتی که موژدت تنها شاهد پرونده عنوان می کند و ساعتی که پلیس بمحض رسیدن بالای سر جنازه، در پرونده نوشته، پانزده الی سی دقیقه اختلاف دارند. اگرچه می توان این اختلاف ساعت را، به عدم دقت موژدت هم نسبت داد، اما با توجه به تحقیق از همسایه های موژدت، و شخصیت او، نمی توان حرفهایش را باور کرد. گواهی و شهادت او، فاقد ارزش قضایی است. بنابراین؛ برای پر کردن این پانزده دقیقه.... و شاید هم سی دقیقه، می توان عناصر دیگری را وارد قضیه کرد.... اتفاقات بهیچوجه آنگونه که موژدت بیان می کند، رخ نداده... آه... چرا عسل حقیقت را کتمان می کند؟ چرا موژدت دروغ می گوید؟ پشت ِ آن دقایق ِ پنهان شده، چه اتفاقات و چه افرادی مخفی شده اند؟ از قاتل جلوه دادن عسل و این دروغگویی ها، چه نفعی می برند؟ موژدت و حتی خود ِ ساسان، مهره های فرعی هستند... اما واقعاً در پس ِ پرده ی این ماجرا چه کسی یا چه کسانی قرار گرفته اند»؟.... – گونش روزنامه را کنار گذاشت تا بقیه ی صبحانه اش را بخورد و ادامه داد: «....البته سوالها، زیادند. اما مطمئنم آقای یاووز و ما از پس همه ی مشکلات و پیچیدگی های این پرونده، برخواهیم آمد».

 

اورهان استکان چای در دست، می خواست جواب دهد، که تلفن زنگ خورد.

گونش گوشی ِ تلفن را برداشت. وکیل ِ عسل بود؛ آقای یاووز چارداک:

 

-    روز شما بخیر دکتر صاباح. ببخشید صبح به این زودی مزاحم شدم. دیروز بعد از ظهر شما تماس گرفتید و برای اثبات بیگناهی عسل، خبر خوشی به من دادید که با آمدن به آنجا و دیدار و گفتگو و بازبینی پرونده، برای فردا خیلی امیدوار بودم که زودتر از آنچه که فکر می کنیم به نتیجه برسیم. اما... اما... متأسفانه من امروز نمی توانم همچون شما خبر خوش بدهم»...

گونش بعد از پاسخ به سلام و احوالپرسی یاووز، در جواب آخرین جملات یاووز، با نگرانی پرسید: «چه شده؟ چه اتفاقی افتاده»؟

یاووز چارداک پاسخ داد:«دیروز پس از پایان دادگاه که عسل را به زندان، به بند زنان برگردانده اند، گویا یک زندانی تازه هم وارد بند شده است. اسمش فاطیما است. متأسفانه این زندانی جدید ابتدا با یک زندانی دیگر بنام شوال که ماهها پیش با هم یکجا نگه داشته می شدند، برای کشتن عسل تبانی کرده اند اما معلوم نیست چه مسائلی رخ داده که زندانی جدید، هم عسل را و همچنین همپیمان خود یعنی شوال را با چاقو بشدت زخمی کرده است. از نیمه شب ِ گذشته، عسل و شوال، در بیمارستان هستند و حال هر دو هم بد است. البته جراحت عسل، عمیق نبوده، دو بریدگی روی بازو و کتف و یک خراش جزئی روی صورت که هر سه زخم، سطحی هستند، منتها خیلی ترسیده و اصلاً نمی تواند درست حرف بزند. لکنت زبان گرفته.  اما وضعیت شوال نگران کننده تر است. شوال نیاز به جراحی فوری داشته که خوشبختانه خیلی سریع، جراحی انجام شده، تا همین ده دقیقه قبل هم که آخرین تماسم بود،  شوال هنوز به هوش نیامده بود. جراحت او از ناحیه ی شکم است. چاقوی فاطیما که پیداست چاقوی معمولی نبوده، شکم او را عمیقاً پاره کرده و شوال خون زیادی از دست داده است. اما به وی خون تزریق کرده اند. حالا.... دکتر صاباح! من مصرَانه  خواهان اینم که هم شوال و هم عسل را به بیمارستانی که دکتر اورهان در آن کار می کند، اعزام کنیم و خواهشم اینست که دکتر اورهان هر دو زخمی را شخصاً ویزیت کند. آیا این امر، ممکن است؟ و خود ِ دکتر موافقت می کند»؟

گونش جواب داد: «البته که اورهان موافقت می کند!! این چه سوالیست که می پرسید!؟ الان به او اطلاع خواهم داد، فقط خواهش می کنم کمی بیشتر توضیح دهید... واقعاً من هنوز درست متوجه قضیه نشده ام... چرا آن فرد، می خواسته عسل را بکشد؟ چرا با چاقو به هم پیمان خود نیز حمله کرده؟ آیا عسل را هم از قبل می شناخته»؟

یاووز جواب داد: «خیر.فاطیما، عسل را بهیچوجه نمی شناخته. تا همان دیروز او را هرگز ندیده بوده چون بیش از شش سالست که در زندان است. اما ماهها پیش مدتی با شوال در یک بند نگهداری می شده اند و آنها از قبل همدیگر را می شناخته اند. این زن، «فاطیما» زن ِ خطرناکی هم هست».

گونش پرسید: «جرمش چیست»؟

یاووز جواب داد: «قاچاق مواد مخدر در حجم بسیار بالا و همچنین جعل اسناد. در طول دوران محکومیتش نیز بارها و بارها با زندانی های دیگر، درگیری های فیزیکی داشته و چند تن را نیز به قتل تهدید کرده است. حکمش هم بیست و پنجسال زندان».

گونش: «و آن دیگری چه»؟

یاووز: «شوال؟؟ جرم او داشتن خانه ی فحشا بصورت غیر قانونی، و فریب دختران و زنان و کشاندنشان به آن خانه بوده. با وصول چک و سفته و گرفتن فیلم ویدئویی و تهدیدشان، آنها را ناچار می کرده که همانجا بمانند. البته تازه کار بوده و زن سابقه داری نیست. موقع دستگیری سه زن در منزلش بوده اند که بعد از معاینات پزشکی و طی مراحل قانونی، به خانه و زندگی خود بازگردانده شده اند. این زن بخاطر نداشتن سوء سابقه، پرونده اش سبک بوده. حکم زندانش چهار سال تعیین شده است که دو سال از آن سپری گشته و فقط دو سال باقی مانده. کاش زنده بماند. او الان کلید حل این معماست».

گونش به ساعت دیواری آشپزخانه نگاه کرد و پرسید: « یاووز! بنظرت تا چه ساعتی اعزام عسل و شوال به بیمارستان دیگر، تأیید شده و انجام می گیرد»؟

یاووز: «من بمحض اطلاع از این خبر، فوراً اول به بیمارستان رفتم. از مدارک ابتدایی پزشکی، کپی گرفتم و بعد از تماس با خانم «ابرو» و آقای «بایرام» مترجمین ترکی – فارسی، و هماهنگ کردن حضور آنها در بیمارستان، نامه ی انتقال هر دو زندانی را آماده و تسلیم دادستانی کردم.فکر می کنم تا دو ساعت دیگر تأییدش را هم می گیرم و البته انتقال ِ آنها، بمحض گرفتن تأیید دادستانی و به هوش آمدن شوال، صورت خواهد گرفت».

گونش گفت: «این عالی است. الان به اورهان ماجرا را تعریف می کنم. او هم طبق معمول، تا ساعت هشت و نیم – نه صبح، در بیمارستان خواهدبود. آیا درحال حاضر از من کمکی برایت ساخته است»؟

یاووز جواب داد: «امروز نه. فعلاً باید منتظر بهتر شدن وضعیت جسمی هردویشان ماند. متشکرم. اما دکتر صاباح!از فردا به کمک های شما و یاشار در این پرونده، بیش از همیشه و بسیار، نیاز خواهیم داشت».

گونش گفت: «این پرونده، به پرونده ی موکل خودم رزیتا نیز ارتباط مستقیم دارد. در حقیقت ما و شما داریم روی«یک» پرونده ی مرتبط و سخت، کار می کنیم! از همفکری ها و همراهی های شما نیز سپاسگزاریم».

با تشکر ِ یاووز چارداک از گونش، صحبتها نیز پایان گرفت.

اورهان که از خلال صحبتهای گونش و یاووز، تا حدود کمی متوجه قضیه شده بود، درحالی که از روی صندلی برمی خاست تا برای رفتن به بیمارستان آماده شود، گفت: «امیدوارم اوضاع آنقدرها هم که حدس می زنم.... بد نباشد»!!!

گونش بطرف صندلی و میز صبحانه برگشت و در همان حین انگشتانش را مثل شانه بین موهای کوتاه ِ شقیقه اش و اطراف سرش برد و مرتب – یا - نامرتبشان - کرد! با نگاه های آبی زیرک خود به اورهان چشم دوخت و گفت: «اورهان! وارد مرحله ی جدیدی از این پرونده ها شده ایم». بعد سریع هرچه از یاووز شنیده بود را برای همسرش تعریف کرد.

 

اورهان به گونش قول داد که بمحض انتقال ِ «هر دو زندانی» به بیمارستانی که وی در آنجا کار می کند، فوری هر دو «زخمی» را بستری و شخصاً معاینه خواهد کرد و زیر نظر ِ تیم ِ پزشکی خود قرار خواهد داد. در ضمن، به گونش امیدواری داد که شوال تا ساعتی بعد، کاملاً به هوش خواهد آمد. اورهان گفت: «خطر اصلی، تا پیش از جراحی و بخیه ی پارگی های شکم بوده است. گاه مریض ممکنست بخاطر خونریزی شدید فوت کند اما هم اکنون جراحی شده و عمل هم اینطور که پیداست با موفقیت به پایان رسیده، بنابراین چندان مشکل خاصی وجود ندارد. خطر رفع شده. به عسل هم کاملاً رسیدگی می کنیم و در بیمارستان از وی مراقبت خواهد شد. نگران نباش گونش جان»!

گونش جمله ی یاووز را تکرار کرد: «او الان کلید حل این معماست»!

 

سپس هر دو،  لباس رسمی خود را پوشیدند و از خانه خارج شدند. کیف دستی هایشان نیز در دستشان بود. در پارکینگ، پیش از آنکه بطرف اتومبیل های خود بروند، اورهان گونه ی گونش را بوسید و بعد  هر کدامشان، سوار اتومبیل خود شدند.اتومبیل مشکی دکتر اورهان... و ماشین زیبای نقره ای متالیک گونش... راه افتادند.... در صبحگاه سه شنبه ی استانبول، یکی بطرف بیمارستان و آندیگری بطرف دادگستری رفتند.

 

***

 

          همانروز صبح در قسمتی دیگر از همان شهر، ساواش که شب قبل را روی کاناپه و در اتاق پذیرایی مشرف به راهرو خوابیده بود، با صدای زنگ تلفن بیدار شد. از صدای زنگ، متوجه شد که موبایل ِ خودش نیست بلکه موبایل ِ رزیتا است. کیف رزیتا روی دسته ی صندلی آویزان بود و صدای تلفن از داخل کیف به گوش می رسید. از جایش بلند شد و بطرف صندلی رفت. خواست تلفن را از کیف بردارد و جواب دهد چون بنظر می رسید رزیتا هنوز خواب است، اما منصرف شد. ساواش به خود اجازه نمی داد که وقتی رزیتا خوابست، گوشی او را بردارد و جواب دهد. بهمین دلیل از کنار صندلی و کیف، دور شد. صدای تلفن هم بعد از چهار پنج بار زنگ خوردن، قطع گشت. ساواش به ساعت نگاه کرد. هنوز تازه ساعت هشت بود. به اتاق خواب رفت که رزیتا را شب قبل بغل کرده و آنجا خوابانده بود و رویش ملافه ای از ساتن به رنگ آبی آسمانی با گلهای صورتی کشیده بود. رزیتا همچنان خواب بود. ساواش دقایقی به تماشای رزیتا پرداخت. یک لحظه تصمیم گرفت که روی تخت کنارش بنشیند و با نوازش بیدارش کند. اما از این کار هم منصرف شد. به آشپزخانه رفت و کتری را گذاشت که بجوشد. روی میز آشپزخانه، صبحانه ی مورد علاقه ی رزیتا را فراهم کرد و به طرزی زیبا چید و آراست: یک بشقاب سفید و بزرگ و دراز ِ چینی که حلقه های گوجه فرنگی، تخم مرغ آب پز و کالباس و همچنین پنیر و زیتون سیاه در آن خودنمایی می کرد. چند تکه نان خوشمزه مخصوصاً برش هایی نان جو که رزیتا بسیار دوست داشت را نیز در سبد چوبی کوچکی قرار داد. قندان، شکرپاش، یک بسته شکلات دایاموند مورد علاقه ی رزیتا، و دو لیوان آب پرتقال را هم روی میز گذاشت. به محض اینکه آب کتری جوشید، چای را دم کرد. ساعت هشت و بیست دقیقه شده بود...خواست فنجان ها را بچیند که باز صدای تلفن بلند شد. و باز موبایل رزیتا بود.... با خودش گفت: «هرکسی که هست حتماً کار مهمی با رزیتا دارد». اینبار در فکر بیدار کردن رزیتا بود و داشت بطرف اتاق خواب می رفت که صدای زنگ تلفن رزیتا ساکت شد و ایندفعه تلفن موبایل خودش زنگ خورد.

ساواش برگشت و گوشی اش را برداشت. گونش بود.... ساواش جواب داد: «بله. سلام گونش خانم».

-         صبح بخیر ساواش. خوبی؟

-         خوبم.ممنون. شما و دکتر اورهان چطورید؟ خوبید؟

-         اورهان خوبست اما من نگران هستم.

-         نگران ِ چه؟ نگران رزیتا؟ حالش خیلی هم خوبست! دیشب اینجا پیش من ماند. الان.... هنوز خوابیده. می خواهید بیدارش کنم؟

-     موضوع نگرانی من، نه مستقیم، اما غیر مستقیم به رزیتا مربوط می شود..... گفتی که هنوز خوابیده؟ خب... بنابراین تو هم خواب بودی... ببخش از خواب بیدارت کردم. مزاحم شدم ساواش عزیز.

-     شما بهیچوجه مزاحم نشده اید. من بیدار بودم. صبحانه آماده کرده ام و منتظر بودم رزیتا هم بیدار شود. الان اگر می خواهید و قضیه خیلی ضروری و فوری است، رزیتا را بیدار کنم!؟؟

-     نه...نه! بیدارش نکن. بگذار بخوابد! او عادت دارد خودش بیدار شود! بیدارش که کنیم تا چند ساعت عصبی می شود! – ساواش اینسوی تلفن لبخند گرمی بر لبش نشست..... باورش نمی شد که اگر رزیتا را بیدار کند – که اگر رزیتا را «خودش» بیدار کند! – رزیتا عصبی شود!!! – .... گونش داشت حرف می زد: «بیدارش نکن. به تو می گویم و تو برایش تعریف کن». بعد بطور مختصر ماجرای سوء قصد به عسل، و اتفاقاتِ شب ِ گذشته ی زندان و عمل جراحی شوال و لکنت زبان عسل، و موضوع انتقال آنها به بیمارستان اورهان را تماماً برای ساواش تعریف کرد.

-         عجب! ضارب چرا می خواسته آن دو را بکشد؟

-     هنوز هیچی معلوم نیست! من بعد از ظهر به بیمارستان خواهم رفت. خواستم رزیتا هم در جریان باشد و بیشتر از همیشه از خودش مراقبت کند. راستش ساواش! پرونده ی این دختر ، بنام عسل، شق ِ دوم ِ پرونده ی رزیتا است. هردو بهم مرتبطند و حالا با این سوء قصدی که رخ داده... من نگران رزیتا هستم. تصمیم به کشتن عسل، موضوعی پر اهمیت است که اینک پرونده ی سومی را هم در برابر ِ ما گشوده است.

ساواش راجع به محتوای پرونده ی عسل چند سوال داشت که گونش هم بطور دقیق پاسخ گفت. سپس در پایان گفتگو، ساواش به گونش اطمینان خاطر داد که مراقب رزیتا خواهد بود و از وی خواست نگران نباشد و در ضمن قول داد که بمحض بیدار شدن رزیتا، همه چی را برایش تعریف خواهد کرد و رزیتا هم با گونش تماس خواهد گرفت.

گونش با آرامش تازه ای که پیدا کرده بود، گفت: «خیلی متشکرم ساواش جان. تو چقدر گرانبهایی برای همه ی ما»!

 

 

پس از پایان مکالمه، ساواش گوشی تلفن همراه را روی میز گذاشت و به اتاق خواب رفت. روی لبه ی تخت نشست.از نشستن ِ ساواش روی لبه ی تخت، تشک تختخواب، حرکت کرد و رزیتا با اندک حرکتی و چرخشی نرم، به پهلو – به سمت ساواش – غلطید، اما بیدار نشد.

ساواش دستش را دراز کرد تا با نوازش موهای رزیتا بیدارش کند. اما همان لحظه چشمش به کش موی سر خودش افتاد که در میان انگشتان رزیتا بود. رزیتا شب قبل، کش موهای ساواش را باز کرده بود و گونه اش را روی موهای ساواش گذاشته و بعد موهای او را بوییده و بوسیده بود، حالا همچنان در خواب، کش ظریف مشکی رنگ را در دستش نگه داشته بود. ساواش لبخند زد. دست رزیتا را در دست گرفت و انگشت های او را یکی یکی بوسید. بعد شروع کرد به زمزمه ی ترانه ای عاشقانه از خواننده ای بنام چلیک:

 

کیم هر صاباح بیر کارانفیل، کویار گیدر باش اوجانا ؟

کیم اوکشار گزلرینی، سانا هر باکیشیندا ؟

کیم تاپار گییندیگین بیر سرادان کازاگا

سویله یاریم کیم داها...چوک ... سوی یور؟

 

(توضیح ضروری: حرف ğ در ترکی استانبولی، هنگام تلفظ، مابین «گ و ق و ی» تلفظ می شود. در ضمن: این ترانه، سروده ایست از خواننده و نوازنده و شاعر ترکیه ای بنام چلیک اریشچی که بسیار زیبا و دلنشین است و کلیپ ویدئویش نیز ساخته شده. البته مربوطست به بیست سال قبل)

 

ترجمه:

 

چه کسی هر روز صبح یک گل قرنفیل (نوعی گل زینتی) بالای سر تو می گذارد؟

چه کسی چشم های تو را وقتی نگاه می کنی – در هر نگاه - تحسین می کند؟

چه کسی تن پوش تو را می پرستد؟

بگو عزیزم.. چه کسی – مثل من - اینهمه دوستت دارد؟؟؟

 

Kim daha çok seviyor? / çelik

 

Kim her sabah

Bir karanfil koyar gider baş ucuna?

Kim okşar gözlerini, sana her bakişinda?

Kim tapar giyindiğin bir sıradan kazağa?

Söyle yarim kim daha çok seviyor?

 

 

 

 

 

 
 

 

از صدای زمزمه ی گرم و دلنشین ساواش، رزیتا بیدار شد. لبخند شیرینی زد و خود را به آغوش ساواش انداخت. ساواش هم پیشانی رزیتا را بوسید و گفت: «صبحت بخیر. خوب خوابیدی عزیزم؟»

رزیتا با صدایی خواب آلوده، جواب داد: «خیلی خوب خوابیدم. مرسی». بعد سرش را بلند کرد و به چشمهای ساواش چشم دوخت و پرسید: «تو کجا خوابیدی؟ ببخش تختت را اشغال کردم»!

ساواش دست رزیتا را گرفت و گفت: «من هم راحت خوابیدم. روی کاناپه. حالا بلند شو عزیزم. پاشو بیا که صبحانه آماده است. اولین صبحانه ی دوران نامزدی ما. در ضمن باید به گونش تلفن بزنی. کار مهمی با تو داشت».

رزیتا پرسید: «آیا نگفت چکارم دارد»؟

ساواش جواب داد: «چرا!گفت. راجع به عسل و زندان و اینجور چیزها! حالا پاشو بیا عزیزم... اول صبحانه بخوریم... بعد برات تعریف می کنم». سپس با دستهای گرمش دست رزیتا را گرفت و هر دو از اتاق خواب خارج شدند.

رزیتا آنروز دلپذیرترین صبح زندگی اش را آغاز کرد و صبحانه ای ساده اما دلچسب را خورد چون در کنار کسی بود که دوستش داشت... خیلی هم دوستش داشت...

پس از صبحانه، ساواش درحالیکه سعی می کرد با احتیاط  رخدادهایی که گونش ساعتی قبل، توضیح داده بود را برای رزیتا بیان کند، و بی آنکه رزیتا را بترساند یا متوحشش سازد؛ با شیرین ترین واژه ها و گرمترین عواطف، از رزیتا خواهش کرد که کمال دقت را در مراقبت از خود بعمل آورده و مواظب امنیت و سلامت خود باشد.بعد به رزیتا پیشنهاد کرد که به گونش تلفن بزند. رزیتا سرش را به علامت تأیید و موافقت تکان داد. بطرف کیفش رفت. گوشی را برداشت و با گونش تماس گرفت. طی گفتگو با گونش، رزیتا دانست که عسل  زخم خطرناکی برنداشته اما بشدت ترسیده و دچار لکنت زبان شده. همچنین دانست که گونش قرارست بعد از ظهر به بیمارستان برود، بهمین دلیل از گونش خواست که آدرس بیمارستان را به او بدهد تا وی نیز به آنجا رفته و از نزدیک عسل را ببیند.

رزیتا: «لازمست با عسل صحبت کنم و شاید با دیدار من لکنت زبان عسل برطرف گردد، بهرحال او فارسی حرف می زند و من می توانم به حرف بیاورمش».

گونش گفت: «یک خانم مترجم از طرف دادستانی، آنجاست. آمدن تو بیفایده است چون پلیس ِ زندان و پلیس ِ بیمارستان، مانع حضورت در اتاق عسل خواهندشد و اجازه ی صحبت نخواهند داد، حتی اگر هم به طریقی بتوانیم پلیس ها را راضی کنیم، فعلاً حال عسل برای چنین گفتگویی مناسب نیست».

رزیتا اصرار کرد: « گونش جان! روز گذشته، خود ِ عسل در راهروی دادگاه به من سلام کرد و خواست بطرفم بیاید.می خواست با من حرف بزند اما مأمورین پلیس از نزدیک شدن او به من و صحبتش جلوگیری کردند. حالا اگر آن پلیس ها را متقاعد کنیم، من می توانم و لازمست هرچه زودتر از خود ِ عسل در مورد سلامت پویا و محل اسکانش سوال کنم. گونش! من یک دسته گل هم می خرم و به بیمارستان می آورم تا عسل مطمئن شود که خصومتی با او ندارم».

پافشاری های رزیتا بی نتیجه بود.  گونش پیشنهاد رزیتا را قبول نکرد، در عوض قول داد که جزئی ترین خبر راجع به سلامت عسل و هر اطلاع و نکته ای که راجع به پویا بدست آورد را فوری به او اطلاع خواهد داد و همچنین به او گفت که شب همگی دور هم مفصل صحبت خواهند کرد و خواهش کرد تا شبهنگام، شکیبایی کند. سپس تقاضا کرد که رزیتا گوشی را به ساواش بدهد. رزیتا به آشپزخانه رفت و گوشی تلفن را به ساواش داد. ساواش در جواب گونش – که رزیتا حرفهای گونش را نمی شنید - چند جمله به زبان ترکی استانبولی به گونش گفت و سپس باز گوشی را به رزیتا برگرداند. گونش به رزیتا گفت: «رزیتا جان. از نظر امنیت خودت، بهترست به بیمارستان نیایی و به هیچ کجای دیگر هم نروی. امروز را پیش ساواش بمان. من با ساواش هماهنگ کردم که تنهایت نگذارد و یا اگر کار داشت، اول تو را مستقیم به منزل من برساند و بعد دنبال کار خودش برود. مراقب خودت باش عزیزم. شب در خانه می بینمت»!

 

***

 

هر دو زندانی – عسل و شوال – به بیمارستان دکتر اورهان منتقل شدند.

 

عسل روی اولین تخت، نزدیک به در اتاق بود و شوال روی سومین تخت، نزدیک پنجره. دکتر اورهان همراه با یک پزشک دیگر، از آندو معاینات دقیق بعمل آوردند و چند آزمایش هم برای فردا صبح نوشتند و سپس از اتاق خارج شدند.

جراحت های جزئی ِ عسل، بخوبی بخیه شده بود. پرستاران در دو نوبت، پانسمان را عوض کرده  و در آن لحظه نیز به او سرم وصل کرده و داخل سرم داروی آرامبخش ریخته بودند. شوال هم که کاملاً به هوش آمده بود هنوز بیحال بود و گاه به خواب می رفت... او نیز زیر سرم و تحت نظارت دستگاه های مجهز پزشکی قرار داشت. حالا بین عسل و شوال فقط یک تخت خالی، فاصله بود.

 

در کنار هر تختخواب، یک میز وجود داشت که روی هر میز، یک گوشی تلفن، دستمال و لیوان، یک گلدان گل مصنوعی اما بسیار زیبا و شبیه گلهای طبیعی به چشم می خورد. بالای هر تخت هم  پلاک هایی که با خط طلایی شماره ی تخت روی آن درج شده بود، دیده می شد و همچنین اتیکتی که نام بیمار و پزشک معالج را رویش نگاشته بودند.

 

و حالا، همگی آنها؛ دکتر اورهان و همسرش دکتر گونش صاباح؛ یاووز چارداک – وکیل عسل-؛ خانم ابرو – مترجم ترکی استانبولی – فارسی؛ یاشار همکار و دوست خانوادگی گونش و اورهان؛ و چند پلیس – با عنوان «عسگر» که بمعنای پلیس کلانتری است -؛ چند پلیس امنیتی و همچنین دو تا پلیس اتباع بیگانه – با عنوان پلیس یابانجی – در بیمارستان بودند. چند تن از مأموران و پلیس ها در پشت اتاق عسل و شوال، ثابت، مسلح و مراقب، ایستاده؛ و چند تن دیگر نیز در مورد وضعیت دو زندانی، با دکتر اورهان صحبت می کردند.

اورهان به آنها توضیح داد که پس از معاینه و دیدن نظر تخصصی پزشک جراح ِ بیمارستان ِ قبلی، نسبت به بهبودی شوال کاملاً امیدوار و خوشبین است. او به وکیل عسل و پلیس ها گفت که اگرچه زخم چاقو، محکم و عمیق بوده اما بهرحال شوال شانس آورده که ضربه ی چاقو به چند سانت بالاتر اصابت نکرده و ریه هایش پاره نشده، اما بهرحال تا ساعاتی دیگر همچنان بین خواب و بیداری خواهد بود ولی فردا قادرست حرف بزند. در مورد عسل نیز مطمئن بود که پس از داروی آرامبخش و استراحت در فضایی امن و آرام، حالش بهبود یافته و توان تکلم را بخوبی بدست خواهد آورد. سپس از پلیس ها خواهش کرد که به هیچ دلیلی، مزاحم استراحت هیچکدام از دو زندانی نشوند. درضمن خاطر نشان کرد که یکی از زندانیان، صرفاً متهم است و جرمش اثبات نشده و نباید به چشم مجرم به او نگاه کرد.

با این توضیحات، مأمور گارد ویژه ی زندان نیز که برای تهیه ی گزارش به آنجا آمده بود، به صحبت مختصر با دکتر و دوتا از پلیس ها اکتفا کرد، یادداشتهایی برداشت و رفت. بقیه پلیس ها هم در بیرون اتاق ، در راهرو روی صندلی نشستند.

 

سرانجام، گونش و دکتر اورهان، همچنین یاشار و وکیل عسل، با تقاضای مجدد از پلیس ها جهت نهایت دقت و مراقبت از جان و امنیت هر دو مجروح بستری شده، از آنها خداحافظی کرده و از بیمارستان خارج شدند. جلوی بیمارستان، گونش پنجره ی اتومبیل را پایین داد و از یاووز چارداک –وکیل عسل – خواهش کرد که شب برای گفتگو و مشورت به منزل آنها برود. یاووز هم از زحمات دکتر اورهان، بسیار تشکر کرده و دعوت دکتر گونش را پذیرفت. سپس به هم خسته نباشید گفتند و آرزوی موفقیت کرده، تا زمان ِ دیدار و گفتگوی شب در منزل دکتر اورهان، از هم جدا شدند.

 

در همان روز از ابتدای صبح تا غروب، بازجویی از تک تک زندانیان ِ زندان استانبول راجع به حادثه ی شب گذشته، جریان داشت. بسیاری از زندانیان بند زنان از چند و چون ماجرا خبر نداشتند.اما تعدادی از آنها به گفتگوهای مشکوک فاطیما زندانی جدید، با شوال اشاره کردند و توضیح دادند که آن دو، چند نوبت خصوصی با هم حرف زده اند و اگرچه کسی نمی دانست آنها با هم در چه موردی حرف می زده اند، اما معتقد بودند که فاطیما سعی داشته شوال را از خودش راضی کند و بهمین دلیل بمحض ورود به بند، با شوال که قبلاً نیز با او آشنایی داشته، حسابی گرم گرفته و مقدار زیادی از لباس ها و لوازمش را به شوال بخشیده. همچنین مقداری پول و کارت تلفن به شوال داده است. دو تن از زندانیان تعریف کردند که پس از گفتگوهای شک برانگیز فاطیما و شوال، شوال به تختخوابش رفته و برای استراحت دراز کشیده اما نگاهش مدام به عسل بوده است. راجع به عسل هم توضیح دادند که نه او زبان زندانی ها را می فهمید و نه آنها زبان وی را؛ اما همانروز حادثه، نزدیک غروب؛ شوال خوابیده بوده و بنظر می رسیده که سردش است، زیرا در روی تخت خود و زیر پتو، مچاله شده بوده. عسل با دیدن آن وضعیت و با تصور اینکه شوال سردش است، پتوی خود را برداشته و روی شوال انداخته تا شوال سرما نخورد. شب هم بعد از شام، رأس ساعت خاموشی، چراغ های بند خاموش شده اما هنگام دستشویی رفتن و مسواک زدن که عسل جزو آخرین کسانی بود که به دستشویی رفته و خواسته مسواک بزند، آن حادثه رخ داده که در آن لحظه هیچکس جز فاطیما و شوال و عسل در آنجا نبوده است و بهمین دلیل کسی از جزئیات ماجرا خبر نداشت. وقتی صدای جیغ شوال سکوت شبانه ی بند را شکست... همه ی زندانیان که هنوز تعداد زیادیشان بیدار بوده اند، بطرف دستشویی ِ بند، هجوم برده اند و دیده اند که فاطیما با شوال بشدت درگیر زد و خورد است و شوال غرق خون اما در همان اثنا سعی داشته که عسل را از دستشویی فراری دهد. با دیدن این صحنه، چند تن از زندانیان با آیفون داخل بند، به زندانبانها وقوع این حادثه و درگیری را اطلاع داده اند و تعدادی نیز با مشت به در آهنی بند کوبیده اند تا مأموران را به کمک بطلبند.آنچه که برای همه ی زندانی ها عجیب بود، مسامحه و تأخیر بسیار زیاد زندانبانها بوده است. زندانی ها می گفتند که هرگاه کوچکترین صدایی از بند به گوش زندانبانها برسد، در هر ساعت شبانه روز، حتی نیمه شب – و مخصوصاً نیمه شب – زندانبانهای زن و مأموران مرد وارد بند شده و با باتوم به جان زندانی ها می افتند اما شب قبل همگی برای ورود به بند و گرفتن چاقوی بزرگ قصابی از دست فاطیما، و رساندن شوال و عسل به بهداری یا بیمارستان، تأخیر بسیار زیادی صورت داده اند.

 

در خصوص این حادثه، مسئولین زندان و خود بازجوها مطلع بودند که فاطیما جزو زندانیان خطرناک و پر سابقه است که همانروز از بند دیگر به آن بند منتقل شده، منتها از دلیل این انتقال خبر نداشتند و یا اگر خبر داشتند از بقیه ی همکاران ِ خود، مخفی می کردند. در هر صورت، فاطیما را به سلول انفرادی انداخته بودند و هنوز هیچ بازجویی خاصی از او بعمل نیامده بود. تمام گزارش بازجویی ها از زندانیان بند مورد نظر،  از طریق همکار صمیمی ِ یاووز چارداک، ساعت به ساعت به او اطلاع داده می شد و وکیل عسل – یاووز چارداک - در جریان آنچه رخ داده بود، قرار داشت اما هنوز از انگیزه ی این سوء قصد بی خبر مانده بود.

 

***

 

آن روز، رزیتا و ساواش  تا غروب هرلحظه و همه جا با هم بودند. ساواش چند کار اداری در شبکه ی تلویزیونی داشت که دست رزیتا را هم گرفت و با هم وارد شبکه ی تلویزیونی شدند. پرسنل و کارکنان شبکه، از دیدن ساواش به همراه رزیتا، شگفت زده اما خوشحال شدند و چندتا از آنها آهسته و گاه با ایما و اشاره از او می پرسیدند که آیا موضوع جدی است؟ و آیا اجازه دارند که به هردوی آنها تبریک بگویند؟ ساواش هم با آن لبخندهای جذابش، در پاسخ به سوالات آهسته و اشاره های دوستانه ی آنها، با صدای بلند پاسخ داد: «دوستان! ایشان نامزد من «رزیتا» است. ایرانی است و به فارسی و انگلیسی صحبت می کند. ما قرارست بزودی با هم زندگی کنیم»! آنگاه سیل تبریک ها و شادباش ها و هوراها و کف زدنها به هوا برخاست.... خانمها و آقایان طبقات دیگر هم کنجکاو شدند که جریان چیست... بعضی ها به آن طبقه رفتند و بعضی دیگر از طریق تلفن از همکارانشان در آن طبقه، پرسیدند آنجا چه خبرست؟... بهرحال در عرض چند دقیقه، تمام کارکنان شبکه ی تلویزیونی فهمیدند ساواش نامزد دارد. پنج شش تا از آقایان ساواش را روی دستها و شانه هایشان بلند کردند و در راهروها چرخاندند....خانمهای کارمند و یا هنرمند نیز رزیتا را بغل کرده و بوسیدند و تبریک گفتند. سر و صدا  خانم مدیر شبکه را نیز کنجکاو کرد...پس از اینکه از نامزدی ساواش مطلع شد، دستور داد که چند جعبه شیرینی و شکلات آماده کنند و به نزد ساواش، به همان طبقه ببرند. خود نیز به آنجا رفت و ساواش و نامزدش را بغل کرد و بوسید و تبریک گفت و از ساواش و رزیتا برای یک ویژه برنامه و مصاحبه ی هنری – خانوادگی دعوت بعمل آورد. ساواش ضمن سپاسگزاری از خانم مدیر تلویزیون، با لحنی دوستانه و ملایم، انجام چنین مصاحبه ای را بسته به نظر رزیتا دانست و همچنین در صورت موافقت رزیتا، زمان آن ویژه برنامه و مصاحبه  را به بعد از تشکیل زندگی مشترک، مؤکول کرد.سپس هردو در محاصره ی بوسه ها و تبریک ها و کف زدنها و محبت ها و شادی ها، و پس از شیرینی و شکلاتی که خانم مدیر تلویزیون با اعلام رسمی نامزدی ساواش و رزیتا درخواست کرد بین کارکنان پخش کنند، از تبریک های همکاران اداره ی تلویزیونی تشکر نموده و دست همگیشان را به گرمی فشردند. خانم طبقه ی اول شبکه تلویزیونی نیز، که روز نخست ورود رزیتا به ترکیه و عبورش از آنجا با آن خانم روبرو شده و صحبت کرده و فرم استخدامی گرفته بود، رزیتا را فوراً بمحض دومین دیدار، شناخت! با کمال شگفتی  با وی دست داد و با حالتی هیجانزده و عذرخواهانه از رزیتا پرسید: «چرا همان روز نگفتید نامزد ساواش پاشا هستید؟ ببخشید اگر آنهمه اصرار و معطلتان کردم». رزیتا آن خانم جوان را در آغوش گرفت و بوسید و جواب داد: «عزیزم. من و ساواش درست همان روز با هم آشنا شدیم! یادتان هست»؟ زن کارمند، چند لحظه فکر کرد و با هیجانی هرچه بیشتر و با صدایی که بیشتر به جیغ می مانست، فریاد زد: «بلههههه! حالا یادم آمد... ساواش با شما برخورد کرد... کاغذها از دستتان به زمین ریخت.... چقدر جالب! خیلی جالبست! باورنکردنی است! تبریک می گویم! خیلی تبریک! این جالب ترین خاطره ی من از این سالهاییست که در اینجا کار می کنم»!!! کارمند جوان بقدری هیجان داشت که صورتش سرخ شده بود... بعد با شتاب رزیتا را ترک کرد و رفت تا به خانواده اش تلفن بزند و خبر دست اول بدهد....

 

***

 

ساواش چند جای دیگر هم کارهای مختصری داشت که انجام داد. از بس که هر کجا شیرینی و شکلات خورده بودند، ناهار فراموششان شده بود... درواقع اصلاً گرسنه شان نشده بود... با تاریک شدن هوا، رزیتا پیشنهاد کرد که بطرف خانه ی گونش بروند تا پیش از جمع شدن خانواده و آمدن وکیل عسل و همچنین آمدن یاشار، فرصت داشته باشد تا دوش بگیرد و لباس تازه بپوشد.ساواش موافقت کرده، او را به خانه ی گونش رساند. اما گفت که خودش دو سه ساعت دیگر باز خواهد گشت.

ساواش رزیتا را تا بالای پله ها و دم ِ در ِ خانه ی گونش همراهی کرد. سپس سوار اتومبیلش شد و برای دیدن یک دوست ایرانی بنام رضا که از رفقای قدیمی و قابل اعتمادش بود، بطرف بشیکتاش رفت.رضا همان کسی است که بنا به خواهش ساواش، سروده ی وی را از ترکی استانبولی به فارسی ترجمه کرده بود. رضا از اعضای یک گروه آزادیخواه و برابری طلب بود که در استانبول همراه با دیگر رفقای گروه، سالها بود که کارهای فرهنگی و اجتماعی می کرد و مقالاتی نیز می نوشت که در سایتها و روزنامه های چپگرای ترکیه منتشر می شد.ساواش و رضا یک ساعت با هم صحبت کردند – در چه مورد؟ ... کسی نمی داند -  سپس علیرغم دعوت رضا برای شام، ساواش از او تشکر کرده، منزل رضا را ترک نمود و به خانه ی خود رفت. دوش گرفت. پیراهن نازک نخی قرمز رنگ و چهار خانه ای را پوشید. با شلوار جین. یک کت جیر هم با خودش برداشت که چنانچه هوا سرد و بارانی شد، تنش کند. بعد سوار ماشینش شد و بطرف منزل گونش رفت.البته نه فقط بخاطر دیدن نامزدش رزیتا بلکه می خواست از چند و چون ِ این پرونده بیشتر مطلع شود تا چنانچه کمکی برای حل مشکلات از وی ساخته است، اقدام کند و در نهایت برای پیدا کردن و بازگرداندن پسرکی خردسال به  آغوش ِ زنی که قرارست بعد از این با هم زندگی کنند، نقش خود را ایفا نماید.

 

ساواش هرگز ازدواج نکرده بود و بهمین دلیل هیچ فرزندی هم نداشت؛ خود نیز تنها فرزند خانواده بود؛ اما با تمام اینها، رنج رزیتا را از دوری فرزندش می توانست درک کند. ساواش درد و رنج همنوعانش را همیشه درک می کرد، لازم نبود تجربه ی آنرا داشته باشد. او تحمل ظلم و بیعدالتی را نداشت و فکر می کرد اگر کسی دستش می رسد که کار مثبتی برای دیگران انجام دهد، چرا ندهد؟ در طول زندگی اش همینگونه رفتار کرده بود. بسیاری را که اصلاً نمی شناخت یاری رسانده بود و حالا نوبت یاری دادن به عزیزترین کسیست که وارد زندگی اش شده است.

 

ساواش در مسیر رفتن به خانه ی اورهان و گونش – نزد رزیتا – کنار یک جواهر فروشی توقف کرد. اندازه ی انگشت رزیتا را که بر اساس همان کش ِ موی سرش، تخمین زده بود، معیار قرار داد و یک حلقه ی بسیار زیبا و ظریف و درخشنده خرید. سپس از گلفروشی یک سبد گل رز قرمز معطر، روی کارت نگین دار سبد گلها هم نوشت: «رزیتا ی من! دوستت دارم». سپس بطرف خانه ی گونش روانه شد......

 

***

 

 

 

 
 

 

 

 

آنشب با ورود ساواش به منزل گونش، شور و غوغایی شادمانه بپا شد.... سبد گل های سرخ.... کارت نگین دار و یادداشت ساواش که روی آن با خط خوش نوشته بود... و سرانجام حلقه ی درخشان نامزدی در قاب مخمل قرمز.... رزیتا نیز در آن پیراهن اطلس بیش از همیشه زیباتر و شکوهمندتر شده بود.... گونش و اورهان و یاشار حسابی از نامزدی آنها غافلگیر شدند.چشمهای آبی ِ قشنگ ِ گونش از شادی پر از اشک شده بود. اورهان محکم به کتف ساواش می زد و می گفت: « برادر! چرا اطلاع ندادی که برای امشب ترتیب یک جشن مفصل را بدهیم»؟ یاشار هم دست ساواش و رزیتا را فشرد و بعد از تبریک و روبوسی آرزوی خوشبختی برایشان کرد..... البته خوشبختانه هیچکس از راز یاشار باخبر نشده بود... چقدر هم خوب!... بله... چه بهتر!.... اگر کسی متوجه می شد که یاشار عاشق رزیتا شده....شاید آنشب...تا همیشه... دلش برای یاشار می سوخت... پس چه بهتر که رازش را به کسی نگفته بود.... و هیچکس هم آنرا حدس نزده بود.... و او چقدر عالی توانسته بود با شجاعت و صمیمیت، به هر دوی آنها تبریک بگوید و آرزوی سعادتشان را کند.....

یاووز چارداک و هر دو مترجم – خانم ابرو و آقای بایرام – هم به رزیتا و ساواش تبریک گفتند. پس از نوشیدن چای، و خوردن میوه و شیرینی و پذیرایی، صحبت در خصوص پرونده ی قضایی شروع شد و تا پاسی از نیمه شب ادامه داشت، همگی می دانستند که دادگاه فردای آنروز نیز،  بدلیل جراحت و وضعیت جسمانی و فکری عسل، کنسل شده است. آنشب ساعتهای طولانی، جزء به جزء پرونده های رزیتا و عسل و ماجرای اخیر یعنی موضوع سوء قصد در زندان، چند بار مورد بازگویی و بازبینی قرار گرفت و مشورت ها انجام شد و در اثنای گفتگوها، شامی سبک شامل ساندویچ های کوچک، تناول گشت. بین گفتگوها هرگاه صحبت از ساسان و ربودن فرزند رزیتا پیش می آمد، رزیتا غمگین و بغض کرده، چهره ی کودکش را بخاطر می آورد... و صدای پسر خردسالش را می شنید.... تپش قلبش تندتر می شد و دلش برای دیدار فرزندش به تب و تاب می افتاد. ساواش متوجه حالات رزیتا می شد... دستهای رزیتا را می گرفت و می فشرد و از این طریق به او دلگرمی و امید می داد.

مهمترین بخش گفتگوها، در خصوص دستهای پشت پرده ی پرونده ی قتل جلال و ارتباط قتل جلال به سوء قصد به جان عسل بود. گونش باز مسئله ی کارشکنی های چند تن از مسئولین قضایی و مقامات رسمی را عنوان کرد و آنها را به زیر سوال برد. یاووز هم خود را بخاطر اینکه هنوز نتوانسته قفل این مشکل را بشکند، سرزنش می کرد، اما رزیتا به او گفت: «نباید خود را سرزنش کنید»! یاووز جواب داد: «مسئله اینست که ما کمی بی دقتی کردیم. ما حتی به «چپ دست بودن عسل» پی نبرده بودیم و اگر شما آنرا مطرح نکرده بودید، ما به این موضوع پی نمی بردیم، و حالا هنوز دستمان خالی بود»... سپس ادامه داد: «کاش کمی هوشیارانه تر برخورد می کردم.. اگر باهوشتر بودم الان عسل در آن وضعیت نبود و پرونده ی یافتن فرزند رزیتا هم جلوتر افتاده بود». وقتی حرف از هوش افتاد، ساواش جواب داد: «نه همه لنین هستند و نه همه آدم کودن. ما همه انسان های متوسطیم. حتی باهوش ترین آدمها هم یک جا اشتباه می کنند. آنچه که دارای اشتباه نیست، مشق نانوشته است».

با پایان گرفتن صحبتها و مشورتها، ابتدا دو مترجم و سپس یاشار و بعد یاووز چارداک شب بخیر گفتند و رفتند. بعد هم رزیتا، از میان آغوش خواهر معنوی اش گونش، به آغوش نامزدش... عشقش... به آغوش ساواش رفت....هردو سوار ماشین شدند و به خانه ی ساواش رفتند...

 

پایان قسمت ششم

 

ستاره.تهران

(اشرف علیخانی)

 

منبع:پژواک ایران


اشرف علیخانی (ستاره)

فهرست مطالب اشرف علیخانی (ستاره) در سایت پژواک ایران 

* دلیل نیاز جمهوری اسلامی به برگزاری مراسم عزاداری  [2020 Aug] 
*سياستهايى كه ريشه در شارلاتانيسم دارند [2019 Aug] 
*حكم دادگاه فردا  [2019 May] 
*آقاي خامنه‌ای بايد ديه بدهد!  [2019 May] 
* گلبوته  [2019 May] 
[2019 Apr] 
*به ظاهرش نگاه نکن!  [2017 Aug] 
*حضور زنان در مدیریت سیاسی!؟ دروغی بزرگ‎ [2017 Feb] 
*مردم تهران پس از فاجعه‌ی پلاسکو [2017 Jan] 
*دوستی ِ تفاوتها [2016 Jul] 
*کسی به جلاد التماس نمی‌کند [2016 Jun] 
*تسلیت و تعظیم در برابر مادری از تبار ِ عشق و شکیبایی: مادر صونا‎ [2016 Jan] 
*«شب شکن»  [2015 Jul] 
*کوتاه. مختصر. همین (در ممنوعیت پوشیدن شلوار جین) [2015 Jun] 
*زندایی بچه دار نمی شد اما وجودش پر از عشق بود [2015 May] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت هشتم [2015 May] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت هفتم [2015 Apr] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت ششم [2015 Apr] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت پنجم [2015 Apr] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت چهارم [2015 Mar] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت سوم [2015 Mar] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت دوم [2015 Mar] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت اول [2015 Mar] 
*پاپ بزرگ واتیکان دستک تنبک به راه نمی اندازد [2014 Dec] 
*رکسانا [2014 Dec] 
*عطر شکوفه های درخت به [2014 Dec] 
*نادره افشاری سرو آزاده ای که پیش هیچکس سر خم نکرد [2014 Nov] 
*محصورم نکنید! [2014 Aug] 
*آی زندانبان! [2014 Jun] 
*زن ستیزی ممنوع ! [2014 Apr] 
*فرهنگی تا گلو در باتلاق  [2014 Mar] 
*نامهء سرگشاده به دادستان تهران آقای عباس جعفری دولت آبادی [2013 Dec] 
*رضا حیدرپور پزشک دلسوز و مهربان بهداری اوین را آزاد کنید [2013 Nov] 
*سنگسار و شلاق در شعر شعرا هم هست! [2013 Sep] 
*ماندن مجاهدین در کمپ اشرف یا لیبرتی [2013 Sep] 
*سرکش ترین ستاره [2013 Sep] 
*من هرگز آنها را عفو نمیکنم [2013 Aug] 
*روزگار چون شکر ، شوخی تلخی بود [2013 Jul] 
*مطالبات زندانی سیاسی پیشین از داخل ایران [2013 Jun] 
*مجاهدین خلقی که در زندان اوین شناختم و دیگر مجاهدین خلق [2013 Jun] 
*مجاهدین خلقی که در زندان اوین شناختم و دیگر مجاهدین خلق  [2013 Jun] 
*جنون قدرت در سیاست [2013 May] 
*به شعور مردم احترام بگذارید [2013 May] 
*سیزده بدر پارسال در اوین [2013 Apr] 
*ای مخاطب ناشناس! مدد رسان و یاری کن [2013 Mar] 
*"با تو بسیارم رفیق" [2013 Feb] 
*دردهایی که کشیدیم و خونهایی که گریستیم‎ [2013 Jan] 
*خطاب به روشنفکران و آزادیخواهان پر مدعا [2012 Dec] 
*به نام عشق . به نام آزادی [2012 Sep] 
*یکشنبه ها می آیند و می روند [2012 Sep]