آی زندانبان!
اشرف علیخانی (ستاره)

ضعف بدنی ، مجالی برایم نگذاشته است....
مچ دستها و گردنم درد میکند....
احساس خستگی مفرط، امکان نشستن را هم از من می گیرد...
روی تختخوابم دراز می کشم ... به دیوار نارنجی رنگ اتاقم چشم می دوزم...
سعی میکنم دقایقی، حتی ساعتی، از زمان حال، که جز ناراحتی ِ خیال چیزی برایم به ارمغان نمی آورد، بگریزم...
به فردا می اندیشم... فردایی روشن و شاد... فردای قشنگ...
سعی میکنم فردا را «تجسم» کنم... نمی توانم.... نه اینکه ناامید باشم ! نه !... اما  فعلا" قادر به تجسم فردا نیستم...
چشمهایم را می بندم تا به عالم خواب پناه ببرم... اما...اما افکار مختلفی در ذهنم رژه می روند... و صحنه هایی از اتفاقات گوناگون ِ ماهها و سالهای اخیر، مثل پردهء سینما  در زیر پلکم  تند و تند ، عبور میکنند..... به کدامیک فکر کنم !؟... نمیدانم... اصلا" مگر دست من است که به یکیشان فکر کنم !؟ اگر دست خودم بود که می گشتم و خاطرات خوش را برمیگزیدم.
بین تمام صحنه ها که شلوغ و درهم برهم است، یک صحنه که تاکنون کمتر از بقیه، ذهنم را درگیر ساخته بود لحظه به لحظه پررنگتر میشود.... آه ! نه !! نمی خواهم به آن فکر کنم.... نه ! نمی خواهم.....
اما...چرا که نه !؟
چرا از آن فرار میکنم؟
نمیدانم.... شاید بخاطر اینکه یادآوری اش ، حس بدی برایم ایجاد میکند... ولی حالا میخواهم به آن بپردازم.... میخواهم با این خاطرهء تلخ کنار آیم... کنار که می گویم یعنی هضم آن. شاید هم تحلیلش... اگر بتوانم...
بهرحال وضع از اینی که هست، بدتر نمیشود....
بهمن ماه 1388 که مأموران وزارت اطلاعات جمعه نزدیک نیمه شب به منزلم ریختند... شش مرد و یک زن چادر سیاه، پس از تفتیش بدنی خودم و تمام منزل و زیر و رو کردن هرآنچه در اتاقم بود، ( حتی تختخوابم و زیر تشک تخت و کشوی لباسهای زیر – بیشرم ها !) مرا با لوازمی که توقیف کردند، از جمله: کتابها و دفاتر و سررسیدها و هارد کامپیوتر و خلاصه کلی وسایل مختلف، سوار اتومبیلشان کردند. سه مرد و من سوار یکی از ماشینها شدیم و سه مرد و زن چادر سیاه، سوار ماشین دوم.
 
خیلی زود به اوین رسیدیم – منزل ما شمال غرب تهران است و از مسیر اتوبان تا اوین ، راهی نیست - باورم نمیشد... تابلوی زندان اوین را که دیدم، سر هرسه تا مرد فریاد زدم.... آنها اهمیتی ندادند... در ِ کشویی ِ بزرگ آهنی که باز شد، اتومبیل وارد اوین گشت... با اینکه خیلی ترسیده بودم ولی محیط زندان اوین که سالها در موردش چیزهایی شنیده و خوانده بودم، کنجکاوی ام را برانگیخت و دقایقی ترسم را فراموش کردم. در تیرگی و ظلمت ِ آن شب زمستانی، ساختمانهایی کهنه که نور کمی از آن به بیرون می تابید، و تعداد زیادی درخت و زمینهایی که پستی و بلندی داشت و جالبتر از همه، یک چیزی شبیه آلاچیق توجهم را جلب میکرد. دیدن ِ آلاچیق انگار ترسم را کاملا" فرو نشاند. برای لحظاتی یاد رمانهای فرانسوی و انگلیسی افتادم و یک عصر تابستان را درنظر آوردم که چندتا دوست خانم و آقا که شاید هم بعضی هایشان با هم سر و همسر باشند،  آنجا نشسته و قهوه می نوشند و از گفتگو با هم و تماشای گلهای اطراف ، لذت می برند... با صدای بلند گفتم: « چه جالب! اینجا  آلاچیق هم داره »!
مردی که عقب اتومبیل و کنار من نشسته بود، با تحکم و عصبانیت گفت: سرت رو بگیر زیر صندلی! بعد با فشار ، سرم را به پایین خم کرده و دقایقی در همان وضع نگهداشت تا اینکه سرانجام اتومبیل انگار در جایی که زیرش ماسه و شن باشد، متوقف شد.
راننده و دو مرد دیگر، هرسه پیاده شدند و من جرأت کردم که سرم را بلند کنم و یواشکی بیرون را دید بزنم. اما آنها درست جلوی در سمت چپ ماشین که من نشسته بودم، ایستاده بودند و بعد یکی دو نفر از ساختمانی که همانجا بود خارج شدند. بعد یک مرد که نمیدانم یکی از همان مردهایی بود که مرا به اوین برده بود، یا کسی تازه، در اتومبیل را باز کرد و چشم بندی را به روی چشمانم گذاشت و از پشت سر گره زد. بعد از ماشین پیاه و از بند کیفم گرفته و مرا کشان کشان به داخل ساختمان بردند....احساس میکردم در حال بازی در یک فیلم مهیج هستم...باورم نمیشد... فکر میکردم خواب میبینم... تا آنزمان چشمبند ندیده بودم... هیچ دزد و مرد متجاوزی مرا از خانه نربوده بود ، حالا شش مرد و یک زن چادر سیاه مرا ربوده بودند... نیمه شب... خانواده ام را در طبقهء پایین متوحش کرده و بیخبر به آپارتمان طبقهء دوم ریخته و مرا ربوده بودند... پدر و مادرم و خواهر و برادرانم نمیدانستند که آنها مرا کجا می برند...
بهرحال 16 روز در اوین بودم... و روز شانزدهم پدرم را مطلع کرده و خلاصه با وثیقه آزادم کردند... آزاد که نه ! در اینجا کلمهء « آزاد و آزادی» هرگز واقعیت ندارد.... این کلمات بیشتر شبیه رویاست....
شرح آن 16 روز بخصوص روزهای بازجویی را باید جداگانه بنویسم ، اما آنچه که ذهنم را درگیر خود ساخته.... سوای تمام اتفاقات تلخ و تاریکی که سرم آوردند، موضوع یکی از زنهای زندانبان است... زنی که الآن جز حس ترحمّ هیچ حس دیگری نسبت به او ندارم.
ماجرا اینگونه است که در بند 209 و آن سلولهای کوچک وتار و نمور که در راهروهای باریک قرار داشتند، دسترسی به سرویس بهداشتی، مستلزم زنگ زدن و آمدن زندانبان بود که اغلب هم خیلی دیر می آمدند. هربار هم بایستی چادر گلدار مسخره ای که داده بودند را سر میکردیم و دمپایی پلاستیکی مردانه را به پا و چشم بند هم میزدیم! البته داخل سلول ، یک توالت فرنگی بود که سرش را با مشمای سیاه بسته و مسدود ساخته بودند ولی بوی گند و تعفن از آن بیرون میزد و هوا را غیرقابل تنفس میکرد. در چنان شرایطی که جز مورچه و سوسک و حشرات دیگر، موجودی نمیتواند آنجا زندگی کند، ناچار بودیم صبحانه و ناهار و شام را که در ظرفهای یکبار مصرف و با قاشقهای پلاستیکی بود، در همان فضا بخوریم!
زنهای زندانبان خیلی زشت بودند ولی اغلبشان جوان. یک زن میانسال بود که گویا رییس و سرپرست بود که اسمش یادم نیست. او هم تندخو بود اما اگر میلش می کشید میتوانست ادای آدمهای مهربان را درآورد.
زندانبانهای زن، همگی چادرهای سیاه و مقنعه های سیاه داشتند. یکی از روزها، که از قضا مرا برای بازجویی نبرده بودند – هفتهء اول هرروز بازجویی داشتم ، بازجوییهای طولانی... ساعتهای مدید روی صندلی فلزی با چشم بند رو به دیوار و در کنج اتاق بازجویی می نشستم -  یکی از روزهای هشتم یا نهم بود ، زنگ را زدم تا بازش کنند و به دستشویی که در انتهای راهرو بود بروم.... زندانبان نمی آمد... مشکل کلیوی و قلب و گوش داشتم و دارم... دلم نمیخواست مشکلاتم بیشتر شود، مشکل ماهیانه هم برخلاف روال معمول و بطور غیرطبیعی بخاطر قرص های آبی رنگ ِمشکوکی که به بهانهء قرص سردرد به من دادند، برایم مسئله ایجاد کرده بود، خیلی حالم بد بود و هرچقدر منتظر شدم زندانبان نیامد. بهمین دلیل با دست چندبار محکم به در ِ آهنی زدم با این تصور که صدای در را بشنوند و بیایند بازش کنند. چون پیش خودم گفتم که شاید صدای زنگ را نمیشنوند یا زنگ خرابست.... دقایقی طول نکشید که کلون در با صدای خشک و منزجرکننده ای گشوده و چادر سیاه زندانبان، در قاب در ِ سلول ایستاد. گفت : « چیه؟ چرا در رو میکوبی! در زدن ممنوعه! فقط باید زنگ بزنی! فهمیدی» ؟
گفتم: « زنگ که میزنم نمیایید! مجبور میشم در بزنم»!!
بعد به دستشویی رفتم. با همان چادر گلدار مضحک و دمپایی لاستیکی مردانهء گل و گشاد و چشمبند. داخل آنجا، چشمبند را برداشته و چادر را تا کرده از لای در به دست زن زندانبان که همیشه باید پشت در می ایستادند، سپردم.
دستشویی بسیار کثیف بود. آینه هم که نداشت. اما صابون و مایع دستشویی موجود بود. آب و صابون را داخل سلول هم داشتیم.
باز چشمبند را میخواستم به چشمم بزنم. در را باز کرده و از زندانبان خواستم چادر گل منگلی را بدهد تا سر کنم و چشمبند زده به سلولم برگردم.
زندانبان چادر را داد و میخواستم سرش کنم که او سرکی کشید داخل دستشویی. از فرصت استفاده کرده و با لحن اعتراض گفتم که: « ببینید اینجا چقدر کثیفه! چرا مستخدم اینجارو تمیز نمیکنه» ؟
زن چادر سیاه زشت، چادر را از من پس گرفت و گفت: « خب ! تو تمیزش کن »!
لحظاتی نگاهش کردم... میخواستم بدانم جدی میگوید یا شوخی میکند... او کاملا" جدی بود . واقعا" از من میخواست دستشویی نکبت گرفته و بسیار کثیف و متعفن را تمیز کنم ! لبخند تلخی حواله اش کردم ...نگاهش برق میزد ... احساس پیروزی میکرد... ای بدبخت....
او تصور میکرد که حالا که زندانبان است و من در اسارتش ، پس میتواند با این دستور، مرا خرد کند و بشکند. میخواست تحقیرم کند. میخواست انتقام بگیرد... اما چرا؟ من که به او بدی نکرده بودم... من اصلا" او را نمیشناختم... اگر بیرون از زندان وی را ببینم حتی نمیشناسم... فقط به یادم می ماند که چهره ای زشت داشت، و... حالا میدیدم که باطنش هم زشت بود.
 
شروع کردم به تمیز کردن دستشویی. بهیچوجه احساس خفت نمی کردم. با خودم گفتم که زندانی های بیگناه از این دستشویی استفاده میکنند. از هوای عفونی و زمین کثیفش مریض میشوند. آنهمه زبالهء مرطوب و آلوده در گوشهء آنجا، ایجاد میکروب و بیماری میکند. پس حالا حسابی تمیزش میکنم! این خدمتیست که برای زندانیها انجام میدهم. این دختران معصوم و زنان بیگناه.
با آرامش و شادی ، جارو را برداشته و آشغالهای تلنبار شده در گوشهء آنجا را یکجا جمع کردم و ریختم داخل کیسهء زباله ای که زندانبان سیاه ، آورد. کف زمین را شستم و بعد روشویی را که آینه نداشت، تمیز کردم و سپس کیسهء زباله را بیرون ، کنار راهرو گذاشتم. سطل آشغال را شستم و یک کیسه زبالهء تازه درونش گذاشتم. آخرش دستهایم را شسته و چادر را گرفتم و چشمبند را خیلی شل به چشمهایم زدم. موقع بازگشت به سلول، دلم میخواست چشمبند لعنتی را برداشته و به دوربین بزرگی که آن بالا در اول راهرو نصب شده بود، نگاه کنم و لبخند بزنم! البته نه لبخندی تلخ! بلکه لبخندی شاد و از ته ِ دلم.
وقتی از اوین بیرون آمدم، این ماجرا فقط یکبار ذهنم را بخود مشغول کرد.. وقتی که در باره اش می نوشتم.. و فقط همان یکبار را نوشتم... همان موقعی که تحقیر و خشونت آن مرد جوان هیولا را هم مینوشتم... شب اول دستگیری و موقعی که مرا به زیرزمین عجیب و غریبی بردند. و بعد هم مشخصاتم را پرسیدند و نوشتند و با یک دوربین قدیمی ِ خیلی بزرگ و پایه دار و سیاه رنگ، از من عکس گرفتند. آن مرد جوان ایکبیری هم درست مثل همین زن چادرسیاه، رفتارش تحقیرآمیز بود. خشن و تحقیرآمیز.
 
حال با خودم فکر میکنم چطور ممکنست کسی بخواهد یا بتواند دیگران را تحقیر کند!؟ چرا؟
چه انگیزه ای افراد را به تحقیر و کوچک کردن دیگران، وامی دارد؟
کسی که خود ، حقیرست. کسی که در ضمیر خود، خویش را ناچیز و پست می شمارد. کسی که تهی از معنا و محتواست. کسی که خود نیز برای خود احترام قائل نیست. اینچنین فردی به دیگران بی احترامی میکند و سعی در تحقیر و کوچک ساختن سایرین دارد. از آنجایی که خود ، حس ارزش نمیکند بهمین دلیل تلاش میکند که دیگران را بی ارزش و خفیف سازد.
اینچنین افرادی، کم هم نیستند و صرفا" مشمول افرادی در مشاغل پایین یا افرادی با تحصیلات نازل، نمیشود. بلکه هستند افرادی که پستها و مشاغل بالایی دارند و یا تحصیلات عالی، ولی از درون و ماهیتا" پوک و خالی هستند. مدارج تحصیلی یا شغلی شان نیز ( که غالبا" خریداری شده است) برایشان حکم  ایجاد احترام را دارد. میخواهند از هر راهی، «ارزش و اهمیت بخرند». ایندسته افراد، جنجال را دوست دارند. داد و فریاد زدن را دوست دارند. گاه بر سر زندانیهایشان و گاه بر سر کارمندان و کارگران و یا اگر رییس جمهور شوند بر سر مردمشان. ایندسته افراد، دیگران را خاروخاشاک و گوساله و بزغاله خطاب میکنند تا شعور و فهم و انسانیت مردم را کتمان کنند . با کتمان شعور انسانها، میخواهند از مردم ، رمه ای بسازند که قابل کنترل باشند. رفتار و فکرشان را محدود و مسدود میسازند تا امکان هرگونه تحولی را در جامعه مانع شوند. هم مرامان و همپالگی های خود را به قدرت میرسانند و عنان مدیریت ارگانهای مهم و زیربنایی کشور را بدست آنها میسپارند، تا احترام و ارج نهادن به انسانها را از فرهنگ و شعور جامعه زدوده و بی ارزشی و بی حرمتی و رفتارهای غیرانسانی را جایگجزین نمایند. تنها اینچنینست که میتوانند بنیان سلطهء خود را محکمتر کنند.
 
و شگفتا که اینگونه افراد از ماحصل زحمت و کوشش مردم و از مالیات زحمتکشان نان میخورند، و از سادگی و اعتماد جامعه، به قدرت میرسند اما نه تنها نان خود را به خون مردم زده و میخورند بلکه مردم را نیز تحقیر میکنند.
 
آی زندانبان ! کاش میشد شخصیت و درونت را به من میدادی تا بشویم و زیر آب زلال با صابون تمیزش کنم.... آی زندانبان !
 
ستاره.تهران

منبع:پژواک ایران


اشرف علیخانی (ستاره)

فهرست مطالب اشرف علیخانی (ستاره) در سایت پژواک ایران 

*سياستهايى كه ريشه در شارلاتانيسم دارند [2019 Aug] 
*حكم دادگاه فردا  [2019 May] 
*آقاي خامنه‌ای بايد ديه بدهد!  [2019 May] 
* گلبوته  [2019 May] 
[2019 Apr] 
*به ظاهرش نگاه نکن!  [2017 Aug] 
*حضور زنان در مدیریت سیاسی!؟ دروغی بزرگ‎ [2017 Feb] 
*مردم تهران پس از فاجعه‌ی پلاسکو [2017 Jan] 
*دوستی ِ تفاوتها [2016 Jul] 
*کسی به جلاد التماس نمی‌کند [2016 Jun] 
*تسلیت و تعظیم در برابر مادری از تبار ِ عشق و شکیبایی: مادر صونا‎ [2016 Jan] 
*«شب شکن»  [2015 Jul] 
*کوتاه. مختصر. همین (در ممنوعیت پوشیدن شلوار جین) [2015 Jun] 
*زندایی بچه دار نمی شد اما وجودش پر از عشق بود [2015 May] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت هشتم [2015 May] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت هفتم [2015 Apr] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت ششم [2015 Apr] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت پنجم [2015 Apr] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت چهارم [2015 Mar] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت سوم [2015 Mar] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت دوم [2015 Mar] 
*«رزیتا» در ترکیه! قسمت اول [2015 Mar] 
*پاپ بزرگ واتیکان دستک تنبک به راه نمی اندازد [2014 Dec] 
*رکسانا [2014 Dec] 
*عطر شکوفه های درخت به [2014 Dec] 
*نادره افشاری سرو آزاده ای که پیش هیچکس سر خم نکرد [2014 Nov] 
*محصورم نکنید! [2014 Aug] 
*آی زندانبان! [2014 Jun] 
*زن ستیزی ممنوع ! [2014 Apr] 
*فرهنگی تا گلو در باتلاق  [2014 Mar] 
*نامهء سرگشاده به دادستان تهران آقای عباس جعفری دولت آبادی [2013 Dec] 
*رضا حیدرپور پزشک دلسوز و مهربان بهداری اوین را آزاد کنید [2013 Nov] 
*سنگسار و شلاق در شعر شعرا هم هست! [2013 Sep] 
*ماندن مجاهدین در کمپ اشرف یا لیبرتی [2013 Sep] 
*سرکش ترین ستاره [2013 Sep] 
*من هرگز آنها را عفو نمیکنم [2013 Aug] 
*روزگار چون شکر ، شوخی تلخی بود [2013 Jul] 
*مطالبات زندانی سیاسی پیشین از داخل ایران [2013 Jun] 
*مجاهدین خلقی که در زندان اوین شناختم و دیگر مجاهدین خلق [2013 Jun] 
*مجاهدین خلقی که در زندان اوین شناختم و دیگر مجاهدین خلق  [2013 Jun] 
*جنون قدرت در سیاست [2013 May] 
*به شعور مردم احترام بگذارید [2013 May] 
*سیزده بدر پارسال در اوین [2013 Apr] 
*ای مخاطب ناشناس! مدد رسان و یاری کن [2013 Mar] 
*"با تو بسیارم رفیق" [2013 Feb] 
*دردهایی که کشیدیم و خونهایی که گریستیم‎ [2013 Jan] 
*خطاب به روشنفکران و آزادیخواهان پر مدعا [2012 Dec] 
*به نام عشق . به نام آزادی [2012 Sep] 
*یکشنبه ها می آیند و می روند [2012 Sep]