بهروز نابت اندیشمند، مبارز و آزادی‌خواه*
منوچهر یزدیان

بهروز در ٧ بهمن ١٣٢٦ در خرم آباد لرستان متولد شد. خانواده ی نابت به خاطر وضعیت شغلی پدر مجبور به زندگی در نقاط مختلف ایران بود. مادر و پدر بهروز هردو شمالی و از خطه ی سیاهکل بودند. پدر بهروز افسر ارتش بود.

 بهروز دوره ی دبیرستان را در رشت گذرانید و از دبیرستان شاهپور این شهر دیپلم ریاضی گرفت. در سال ١٣٤٥ به خاطر علاقه اش به فیزیک برای ادامه ی تحصیل وارد دانشکده ی علوم دانشگاه تهران شد. دوستی بهروز با فیزیکدان و اندیشمند آن زمان، "بهروز شهدوست راد" (بهروز راد) حاصل دوره ی اول دانشجوئی بهروز نابت است. متاسفانه بهروز راد خود از اندیشمندان ناشناخته ی ایران است.

بهروز علیرغم موقعیت شغلی پدر، به سرعت به یکی از فعالین دانشگاه تهران تبدیل می­شود و به مخالفت با استبداد شاهی می­پردازد. در سال ١٣٤٦ در رابطه با جریانات و تظاهرات ضد استبدادی، به بهانه ی مرگ تختی، بهروز توسط ساواک دستگیر و بعد از سه ماه زندان و محرومیت موقت از تحصیل به خدمت سربازی در سراب فرستاده می شود. با خاتمه ی دوره ی سربازی در اواخر سال ١٣٤٨ دوباره به دانشگاه برمی­گردد.

بین سال­های ١٣٤٣ و ١٣٥٠ محافل دانشجوئی - روشنفکری زیادی در تهران و شهرهای بزرگ ایران بوجود می­آیند. در شهرهای غیر دانشگاهی محافل مشابه، محافلی دانش آموزی بودند که اغلب از جانب آموزگاران روشنفکر هدایت می شدند. وجه مشترک این محافل،خواندن کتاب و جزوه  و رد و بدل کردن آن در میان جوانان بود. افراد موثر این محافل اساسا دانشجویان و معلمین فعال و غیر مذهبی‌ای بودند که تلاش می کردند با انتقاد از حزب توده، راه های تازه ای را برای آزادی و آبادی ایران پیدا کنند و به مردم نشان دهند. اساس ارتباط افراد این محافل بر آشنائی و اعتماد بود. در این میان، افراد بسیار فعال این محافل نقش حلقه ی ارتباطی بین محفل های مختلف روشنفکران در ایران را بازی می­کردند. بهروز نابت یکی از آن فعالینی بود که  محفل های زیادی را به یکدیگر مرتبط می ساخت. این محافل در تکامل خود و در واکنش به سرکوب هائی که از جانب سازمان امنیت بر دانشجویان و روشنفکران وارد می شد به سازمان‌دهی خود پرداختند. از دگر مشخصه‌های همه ی این محافل مخالفت با حزب توده و "اتحاد شوروی بعد از استالین" بود. در باره ی مشخصات و عملکرد این محافل در جای دیگری بیشتر صحبت خواهم کرد چرا که فکر می­کنم بدون شناخت از این محفل ها شناختن چگونگی تشکیل سازمان‌های سیاسی آن زمان مثل فدائیان خلق و مجاهدین خلق جامع و میسر نمی‌تواند باشد.

بهروز را برای اولین بار در زمستان سال ١٣٤٨ در تهران دیدم. برادرم سعید که خود با محافل مختلفی در ارتباط ‏بود و بهروز را هم می شناخت، با او جزوه و کتاب رد و بدل می کرد. در آن زمان ما در کرمانشاه دو محفل داشتیم، ‏یکی محفلی متشکل از دانش آموزان دبیرستان های مختلف و دیگری محفل یحیی رحیمی (آموزگار و فعال سیاسی). ‏سعید یزدیان که درسال ١٣٤٧ دانشجوی دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران بود، هم با یحیی رحیمی و هم از ‏طریق ارتباط با من، با محفل دانش آموزی کرمانشاه در ارتباط بود. آشنائی من و بهروز باعث وصل کردن بهروز و محافل مرتبط با او به ‏محفل کرمانشاه شد.‏

این پاراگراف آخر نمونه ای بدست می دهد از نحوه ی ارتباطات محافل با یکدیگر. فعالین با تجربه تر بخصوص آن ‏هائی که بخاطر زندان رفتن‌شان معروفیتی داشتند (مثل بهروز و یحیی رحیمی)، با محافل بیشتری در ارتباط بودند. بهروز با محافل مختلف در ‏تهران (مثل گروه هائی که بعدها به فلسطین و یا فدائی معروف شدند)، محافلی در رشت، لنگرود، تبریز، ‏شیراز، کرمانشاه و غیره در ارتباط بود.‏

بهروز نابت به خاطر شمالی بودنش ارتباط نزدیکی با رفقای گیلانیش داشت. عبدالله قوامی و صمد بالائی که بعد ها ‏‏عنوان "ستاره سرخ" را اجبارا یدک کشیدند در ارتباط با بهروز بودند. از محافل دیگر مرتبط با بهروز می‌توان از فرج سرکوهی (شیرازی) که آن وقت ها ‏‏دانشجوی دانشگاه تبریز بود، یوسف اردلان، موسی محمدنژاد گنجینه کتاب، چنگیز ‏احمدی و بسیاری دیگر که ‏نامشان را فراموش کرده ام یاد کرد. ارتباط دیگر بهروز، که در بالا به آن اشاره شد، ارتباط  با افرادی از گروهی بود که بعد ها به ‏‏‏"گروه فلسطین" و یا "گروه پاکنژاد" معروف شد. در مورد ارتباط با گروه "جنگل" (سیاهکل) آنچه برای من ‏مسلم است، ‏بهروز با جریان که به درگیری سیاهکل منجر شد در ارتباط بود اما من جزئیات آن را نمی دانم. ‏همین طور از ‏ارتباط مستقیم بهروز با فعالینی که بعد ها به­عنوان هسته ی اولیه چریک های فدائی (چریکهای ‏شهری) معروف شدند اطلاعی ‏ندارم یا به خاطر نمی آورم. اما به یاد دارم که بهروز در دی و بهمن سال ‏‏١٣٤٩ از طرح انجام آمادگی برای رفتن به ‏‏"جنگل" با ما حرف می زد. بهروز برای ما از گروهی از "رفقا" صحبت می کرد که در جنگل به ‏‏"تمرین و شناسائی" مشغول بودند. ‏ اما این­که ما در "جنگل" چکارمی‌خواستیم بکنیم آن ‏قدر بدیهی بود که کسی در مورد آن ‏سوال نمی­کرد. "جنگ شکر در کوبا" را خوانده بودیم و اطلاعات پراکنده ای ‏در مورد "راهپیمائی بزرگ" مائوتسه ‏دون داشتیم. جیز دیگری لازم به نظر نمی‌رسید. حادثه ١٩ بهمن ١٣٤٩ در سیاهکل و شکست کامل شیوه‌ی تفکر "چریکی" آن رمانتیسم چه گوارائی را در اندیشه‌های روشنفکرانی چون بهروز به گنجینه‌ی تاریخ سپرد.

برای خواندن متن کامل لینک زیر را کلیک کنید

 

بهروز نابت اندیشمند، مبارز و آزادی‌خواه

 

 

توضیح نگارنده*منوچهر یزدیان*

این نوشته دارای دو دسته ناروشنی‌ست. دسته‌ی اول، نا روشنائی‌هائی هستند که خود نویسنده هم بر آن‌ها آگاهی ندارد. دسته‌ی دوم به مسائل امنیتی کسانی بر‌می‌گردد که هنوز در ایران زندگی می‌کنند. از دیدگاه نویسنده اگر چه بعد از نزدیک به ٣٠ سال بسیاری از مسائل و البته نه همه، حساسیت‌های امنیتی‌شان را از دست داده‌اند، اما مسئله‌ی امنیتی تنها به حساسیت‌های سازمان‌های امنیتی بر‌نمی‌گردد و امنیت خصوصی افراد همیشه و تنها پلیسی نیست بلکه امنیت اجتماعی نیز هست. کسانی‌که در ایران زندگی و کار می‌کنند هنوز هم می‌توانند مورد حساسیت اجزای مختلف جامعه قرار گیرند. مثلا مورد حساسیت موسسه‌ای قرار بگیرند که در آن کار می‌کنند، مدرسه و دانشگاهی که در آن درس می‌دهند، انجمنی که در آن عضو هستند و از این دست. این مسئله در این نوشته‌ مورد توجه قرار گرفته است.

 

 

 

منبع:پژواک ایران